تبليغاتX
سوده

سوده

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 11:38  توسط سوده  | 

تو چه خوب باشی چه بد برای من مقدسی
توی غربت شبام تو بهترین همنفسی
نامه های مبهمت قلبمو آروم میکنه
حس نزدیک بودنت چشمامو مرطوب میکنه
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 8:55  توسط سوده  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 22:56  توسط سوده  | 


  اجازه ميدي تا ابـد سر بزارم رو شونه هات؟   
 روزي هزار و صـد دفه بگم كه ميميرم برات؟
اجازه ميدي كه بـگم حرف ترانه هام تويي؟
 دليل زنده بودنـــــم ، درد بهانه هام تويي؟
 اجـــازه هست تا تـه مـرگ منتظر تو بشينم؟
تو روياهــاي صورتيم، خودم رو با تو ببينم؟
 اجازه هست جار بزنم بگم چقد دوست دارم؟
 
 بگم مي خـــوام بخاطرت سر به بيابون بزارم؟

 اجازه ميدي قـصه هام با عشق تو جون بگيره؟
 چشماي عاشقـــم واست روزي هزار بار بميره

    اجازه ميدي عشقـــمو همش بهت نشون بدم؟
 پيش زمين و آسمــون واسه تو دس تكون بدم؟

   اجازه ميدي كه فقــــــط تو دنيا با تو بمونم؟
 هر چي كه عاشقانه بــــود به خاطر تو بخونم؟

 اجازه هست پناه من گــــــرمي آغوشت بشه؟
هر اسمي جز اسم خودم ،ديـگه فراموشت بشه؟
 اجازه هست ؟ بگو كه هست ، من همشو دارم ميگم

 با تو به آسمون ميرم ،با تـــــــــــــو يه آدم ديگم
 اجازه ميدي كه بگم ،من مال تـــــــو،تو مال من؟
 من از تو خواهش مي كنم كه زير وعـــده هات نزن

 اجـــــــازه تـــو دست تـــو ،اجازه من دست تـو
 خنده من خنـــــــده تو ،شكست من شكست تـو
 

**************************************
من میدونم
 
 
 
من میدونم میاد یه روز تو رو اسیر، می بینمت
 
 کنار من می شینی و من تو رو سیر، می بینمت
 
  تو میدونی که اون چشات برای من حقیقته
 
 خوب میدونی که بودنت برای من یه عادته
 
  چشمای سرد و ساکتم با دیدن تو دلخوشن
 
 اگه یه روز نبیننت ٬ وای ... خودشونو میکشن
 
  خدا میدونه جون من بسته به چشمای توئه
 
 امید من به زندگی تکرار حرفای توئه
 
  خاطر مارو داشته باش که خیلی خاطرخواهتم
 
 قربون مهربونی و صورت مثل ماهتم
 
  من میدونم میاد یه روز، جام توی آسمونته
 
 قسمت دستای منم٬ دستای مهربونته
 
  من میدونم میاد یه روز تو رو اسیر، می بینمت
 
 من میدونم میاد یه روز ٬ اگر چه دیر .
     اگر چه دیر می بینمت

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 13:43  توسط سوده  | 

 
بیا با هم عوض کنیم جای دلامونو یه بار
 
تا من بشم یه تیکه سنگ،تا تو بشی عاشق زار
 
یه شب با چشم دل من،عشق رو تماشا بکنی
 
تا تو دچار من بشی،لحظه شمار من بشی
 
خواب رو حرومت بکنم،صید شکار من بشی
 
برام یه بازیچه بشی،بشم تموم زندگیت
 
تا پشت سر بخندم،به سادگی و بچگیت
 
این درو اون در بزنی ،واسه به من رسیدن
 
برات یه رویا بشه،منو یه لحظه دیدن
 
ناز دلم رو بشکنی،از عشق جوابت بکنم
 
پر از نیاز من بشی،غرق عذابت بکنم
 
تا جون داری گریه کنی،تا جا داره من بد بشم
 
همیشه خواهشم کنی،همیشه دست رد بشم
+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 15:4  توسط سوده  | 


خدا پرسید: " پس تو می‌خواهی با من گفتگو کنی؟"
من در پاسخش گفتم : " اگر وقت دارید ! "

خدا خندید : " وقت من بی‌نهایت است... "
" در ذهنت چیست که می‌خواهی از من بپرسی؟ "

پرسیدم : " چه چیز بشر شما را سخت متعجّب می سازد ؟ "

خدا پاسخ داد: " اینکه از کودکی خود خسته می‌شوند ،
عجله دارند بزرگ شوند ،
و بعد دوباره پس از مدّت‌ها ، آرزو می‌کنند که کودک باشند ...

اینکه آن‌ها سلامتی خود را از دست می‌دهند تا پول به دست آوردند
و بعد پولشان را از دست می‌دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند ...

اینکه با اضطراب به آینده می‌نگرند
و حال را فراموش می‌کنند
و بنابراین نه در حال زندگی می‌کنند و نه در آینده ...

اینکه آن‌ها به گونه‌ای رندگی می‌کنند که گویی هرگز نمی‌میرند ،
و به گونه‌ای می‌میرند که گویی هرگز زندگی نکرده‌اند ..."

دست‌های خدا ، دستانم را گرفت
برای مدتی سکوت کردیم !
من دوباره پرسیدم:
"به عنوان یک پدر ،
می‌خواهی کدام درس‌های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟"

 

او گفت : "بیاموزند که آن‌ها نمی‌توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد ،
همه‌ی کاری که آن‌ها می‌توانند بکنند این
است که
اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند "

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند
بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می‌کشد تا زخم‌های عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم ، ایجاد کنیم
امّا سال‌ها طول می‌کشدتا آن زخم‌ها را التیام بخشیم ...
بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین‌ها را دارد ،
کسی است که به کمترین‌ها نیاز دارد ...
بیاموزند که انسانهایی هستند که آن‌ها را دوست دارند ،
فقط نمی‌دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند
بیاموزند که دو نفر می‌توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند ،
و آن را متفاوت ببینند ...
بیاموزند که کافی نیست فقط آن‌ها دیگران را ببخشند ،
بلکه آن‌ها باید خود را نیز ببخشند ... "

من با خضوع گفتم:
"از شما به خاطر گفتگو متشکرم
آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟"

خداوند لبخند زد و گفت:

" فقط این‌که بدانند من این‌جا هستم ... همیشه ...همیشه...همیشه..."

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 11:56  توسط سوده  | 

عزیزم، هرگز، هرگز کسی را به اندازه تو نخواستم
بیا و بگذار نشانت بدهم در درونم چه احساسی دارم
در درونم یک دنیا عشق دارم
آه، عزیزم وقتی به تو نزدیک می‌شوم
نمی‌توانم احساسم را کنترل کنم
یک دنیا عشق دارم که به تو بدهم
آن قدر عشق دارم که همیشه تو را می‌خواهم
محبت، با من بامحبت باش
به داشتن عشق تو نیاز دارم
به احساس نوازش تو نیاز دارم
هیچ‌وقت محبت و نوازش کافی از تو نمی‌گیرم
کاش می‌توانستم
همه روزها و شب‌هایم را در بغل تو بگذرانم
وقتم را با تو بگذرانم
چون در این دنیا
فقط تو و خودم را می‌بینم و نه کس دیگری را
تو را بیشتر و بیشتر می‌خواهم
آه خواهش می‌کنم مرا درک کن
فکر می‌کنم تو شایسته من هستی
چون من آن زنی هستم که
همه عشق و احساسی را که نیاز داری به تو خواهد داد
به داشتن عشق تو نیاز دارم
به احساس نوازش تو نیاز دارم
کمی بیشتر لطافت داشته باش
آه، تو را این طور دوست دارم
 حالا، حالا، همین طور است...
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 21:49  توسط سوده  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 17:45  توسط سوده  |