X
تبلیغات
روزهای زندگی سوده
 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/02/25ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط سوده  | 

خسته ام

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/02/18ساعت 10:18 بعد از ظهر  توسط سوده  | 

امروز بعد مدت ها استراحت کردم... نه درسی خواندم و نه استرسی به خودم وارد کردم. الان هم بعد از چند روز لب تاب را گشودم و میخواهم مقاله ام را کامل کنم. در واقع این انرژی خوب را جواب ایمیل دکتر الف به من داده، در جواب ایمیلی که برایش فرستادم و یک عکس هم ( که با وسواس انتخابش کردم ) ضمیمه اش کردم و روز معلم را بهشان تبریک گفته بودم ...

پ.ن: من با دکتر الف دقیقا یک روز و یک ماه و با یکسال اختلاف به دنیا آمده ایم !!

نمیدانم کسی که این متن را بخواند متوجه انرژی مثبت آن خواهد شد ؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه 1392/02/13ساعت 5:57 بعد از ظهر  توسط سوده  | 

این سوالی است که این روزها مداوما از بنده می پرسند... حالا خوبه پشت سر هم درس نخوندیم و یه فاصله ۵ ساله هم بین کارشناسی و ارشد افتاد ها و گرنه میگفتن  از کدوم مهد میاین
+ نوشته شده در  شنبه 1392/02/07ساعت 9:16 قبل از ظهر  توسط سوده  | 

می گویند برای فراموشی ات باید ازدواج کنم‏!‏ بعد از 30سال تنهایی‏!‏‏!‏ تازگی ها فهمیده ام وقت ازدواجم است.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/02/02ساعت 8:16 بعد از ظهر  توسط سوده  | 

 

۱۹ فروردین ۹۱... همان روزی که من و دوستم رفته بودیم سایت و دنبال موضوع برای پایان نامه بودیم. بعد از کلاس دکتر ط. بعد از امتحان ها ندیده بودمت. خدای من یکباره تو آمدی. از دورترین نقطه دنیا ... مازندران... مگر نه اینکه درس هایت تمام شده بود؟ دو شب قبلش چت می کردیم و میگفتی کارهایت تمام شده... اما باید شک می کردم چون مدام ساعت کلاسم را می پرسیدی. تو نشستی چند ردیف جلو تر. همان جایی که قسمت آقایان است . پاهایم می لرزید. دوستم حرف می زد اما نمی فهمیدم چه می گوید. همش توی دلم می گفتم کاش متوجه لرزش پاهایم نشود. و نشد... همانطور که تو گفتی این دو سال متوجه نشده بودی من دوستت دارم... همیشه آرام بودم. به قول تو مثل زن های متاهل !!! آن روز وقتی از نزدیک دیدمت برای اولین بار ، چون پرده ها بین ما افتاده بود و همه راز هایمان را (در طی همان دو ماه که ندیده بودمت و چت میکردیم...) گفته بودیم به هم ، صورتت سرخ شد و هیجان زده بودی... همان هیجانی که من اولین بار دیدمت و قلبم تند تند تپید و نمیفهیمدم این چه مفهومی دارد. دلم برای دیدنت خیلی تنگ شده. کاش به جای داشتن عکست فقط یک روز دیگر می شد واقعی ببینمت...

1سال و 14روز از آخرین دیدارت میگذرد. تو اکنون زیباترین پدر دنیا شده ای‏...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/02/02ساعت 8:7 بعد از ظهر  توسط سوده  | 

به زودی خاطرات ناگفته ای را مینویسم...
+ نوشته شده در  یکشنبه 1392/02/01ساعت 8:4 بعد از ظهر  توسط سوده  | 

الان یکساعتی هست که از کلاس ها برگشتم. از ساعت 9تا 11 و 11تا 1. باید براشون کلاس فوق العاده هم بذارم... گفته اند که زیاد خودت را خسته میکنی استاد! زیاد توضیح میدهی. کمتر باید توضیح دهم. گفتم روزی چند ساعت فلان درس را میخوانید؟ گفتند استاد روزی؟ بگو هفته ای بگو ماهی!!!!!!!!!!!فهمیدم دانشجوهایم بیچاره ها استعداد دارند اما بالقوه است و دست نخورده ... اما به جایش یک چیز دیگری ندارند که الان اسمش یادم نمیاد.

هر جلسه سعی میکنم پیشنهادات و انتقادها را بشنوم و جلسه بعد ورژن اصلاح شده ام به کلاس میرود

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1392/01/29ساعت 3:39 بعد از ظهر  توسط سوده  | 

 

سه چیز را با احتیاط بردار : قدم, قلم, قسم

سه چیز را پاک نگهدار: جسم, لباس, خیال

از سه چیز خود را نگهدار: افسوس, فریاد, نفرین کردن

سه چیزرا بکار بگیر : عقل, همت, صبر

اما سه چیز را آلوده نکن
: قلب, زبان, چشم


برچسب‌ها: قلم, لباس, صبر, قلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/01/05ساعت 6:1 بعد از ظهر  توسط سوده  | 

فولدر ترانه هایی که به لطف خواهر زاده ام ، روی صفحه ی لب تاب دارم را باز میکنم. به شیوه نمونه گیری تصادفی یکی را انتخاب میکنم و صدای ترانه‏ی خلوت بوسه‏ی معین است که در فضای اتاق می پیچد... احساس میکنم دارد می نالد آخر هایش و حالا چرای غزال را برای بار هزارم گوش میدهم.

۲۰ مقاله دارم که باید ترجمه کنم. آن هم برای نوشتن یک مقاله مروری که برای بار اول است مینویسم. جای خنده دار موضوع این است که من نمیدانم کارم درست است یا اشتباه ؟ یک موضوع هم که چند ماه پیش به ذهنم رسیده بود را توی نت سرچ میکنم ... اصلا درباره ش حتی مقاله خارجی هم نیست . یعنی تا این حد فکر هایم بکر است ؟ به این نتیجه می رسم که باید به استاد الف این موضوع را ایمیل کنم و درباره اش بپرسم. به هر حال دکتر است وخیلی بهتر از من اطلاع دارد.

پ.ن۱:نمیدانم چرا امسال عید احساس میکنم خیلی عید شده است !!

پ. ن۲: سال نو مبارک. انشاله  همگی به آرزو های خوبمان برسیم.

پ. ن۳: امسال به امید خدا قصد دارم ۱)چند مقاله بنویسم  ۲)دوست دارم مطالب پزشکی را به رشته ام مرتبط کنم ! نمیدانم آیا میشود اصلا ؟ فقط در حد آرزو است فعلا ۳) میخواهم برای دکترا  نیز بخوانم:) 

پ.ن: خدا کند راهی برای دریافت مقاله از ساینس پیدا کنم به شدت به مقاله هایش نیاز دارم:(((


برچسب‌ها: ترجمه, ترانه, عید
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1392/01/01ساعت 9:33 بعد از ظهر  توسط سوده  |